تبلیغات
.: جهاد مقدس :. - پس از ده سال!

پس از ده سال!

یکشنبه 28 تیر 1394 22:02

 
ارسال شده در: ... ، روحیه رفاه طلبی! ،

بسم الله الرّحمن الرّحیم

    تکلیف بعضی چیزها رو باید یکبار روشن کنی و کنار بذاری ، والّا می شه سوهان اعصاب که هر بار می بینیش کلافه می شی. به مرور احساس ناخرسندی از خودت پیدا می کنی و شکست و ناتوانی. چرا که همیشه تو ذهنت هست که چند سال یه کارهایی مونده!

چون یا کارهایی هستند که کوتاهی کردی و فرصت طلایی را از دست دادی. یا هنوز زمان انجامش نرسیده؛ یا اصلا این کار برای تو ضرورتی نداره که انجامش بدی و خیال کردی که لازمه؛ یا اینکه در توان تو نیست. پس بهتره که خودت را شکنجه روحی و روانی ندهی و به مرور به خودت تلقین نکنی که ناتوانی!

   اما بعد!

   امروز جمعه، آخرین روز ماه مبارک رمضان سال 1347ه.ق که برابر با 26تیرماه 1394ه.ش است؛ ساعت 2 بعدازظهر، با سلام و صلوات، جمع شد کتابخانه شخصی ام که بیش از یک دهه از برپایی اش می گذرد. این کتابخانه جدای از کتابخانه عمومی داخل منزل است! کتابخانه ای که خدمات ارزشنده ای ان شاءالله به اقتدار علمی کشورم رسانده (البته کتایخانه های منزل پدری ام، الحمدلله همه اینطور هستند) و نخبه ها پرورانده که البته این مورد که من باشم ، مدتی است در نخبگی خود درجا می زند. همین مسئله در جا زدن هم باعث شد که چندین ماه است به فکر جمع کردنش افتاده ام تا حداقل تصویر تکراری این کتابها و جزوات، از جلوی چشمان برای مدتی هم که شده، دور شود. جمع شد و به انباری طبقه سوّم منزل انتقال یافت. اتاقی که قریب به  چهار دهه است، مدارک ، کتابها و جزوات و... فرهیختگان این خانه را در خود جای داده و الحمدلله امانتدار خوبی هم بوده است. کتابها و جزواتی که بعضی از صاحبانش سالهاست دیگر در جمع دنیای ما نیستند! جایشان سبز و در جوار رحمت حق و محبوب هاشان دل آرام!

گفتم چهار دهه! نوجوان که بودم، ده سال و 15 سال برام خیلی بود. انگار که گوینده اش از دوران غارنشینی صحبت کنه. حالا به راحتی می گم یک دهه، چهار دهه و ... و واقعا هم به نظرم چیز زیادی نمی یاد. حتی بیان ریاضی مان هم عوض می شود. در نوجوانی از عدد ده و الان از یک استفاده می شود و هر دو یک معنا دارد؛ آن می شود ده سال و این می شود یک دهه! حقیقتا هم زیاد نیست. تا نوجوانی، مسیرت مشخص است و باید یکسری کلاس را بگذرانی ولی بعد چقدر اتلاف وقت داری و سردرگمی! بگذریم که در مورد آن دوازده سال مدرسه و سیستم بیهوده و احمق پرور هم کلی حرف دارم!

     جمع کردن کتابها یعنی اتمام یک مسیری که جوانی و به قول اخوی، گل زندگیت را پایش گذاشته ای. کار راحتی هم نبود، هنوز هم تردید دارم و کتابها گوشه اتاقِ انباری، روی میزی چیده شده و بالا رفته. شاید هم بعضی هاش رو برگردونم... اما نه! همه اشان می ره توی جعبه یعنی باید بره! البته فعلا جعبه ندارم و سفارش دادم، تو نوبتم!

خلاصه.......  اولین چیزی که از کتابخانه برداشته شد،  کتاب های آموزش زبان فرانسه(قفله) بود و بعد سررسید خاکستری رنگ 1384. بعد هم کتابهای دوره های آموزشی و ارشد و بروشورها و کاتالوگ های شرکت های صنعتی و خدمات فراساحلی،شناورها، سکوهای نفتی و ...! در این بین به فرم طرح پژوهشی واحد مطالعات و پژوهشِ معاونت ارتباطات و امور بین الملل(چه نام طول و درازی، شاید بازدهی اش اینقدرها هم نباشه) برخوردم که مانده بود، بین جزوات! حالا باید یه فکری برایش بکنم یا حداقل به سازمان مربوطه پس بدهم! به به... دردسر جدید!

... جدیدترین چیزی هم که به کتابخانه اضافه شده بود، جزوه های زیست شناسی دبیرستان نیلوفرخانم است که خواهر محترم آورده اینجا گذاشته که بهش بدهم. جزوه هایی که حالا نیلوفرخانم کوچولوی سال های قبل را به سال سوّم پزشکی رسانده یا شاید هم تأثیر چندانی نداشته! به هر حال؛ اصل ماجرا اینجاست که انقدر روابط خانوادگی کمرنگ شده که تا یک امانتی به دست صاحبش برسد، سال به سرش می آید! در نهایت هم امیدی نیست که خودت بتوانی به دستش برسانی و احتمالا باید به فرد دیگری بدهی و او هم یک سال نگه دارد تا....!

و خودکار لیزری و چراغ قوه دار با آرم بنیاد ملی نخبگان...؛ این را در همایش ششم نخبگان جوان بهمون دادن، یک سال طول کشید تا بفهمم که علت کارنکردنش، خراب بودن نیست و باید لایه پلاستیکی نازکی که بین باطری ها قرار داده اند که کار نکند را بردارم! چقدر به مسئولین بنیاد بد وبیراه گفتم...!

و تکه سنگی که یادگار روزهای تمرین رانندگی ام با بهار است! که در محوطه نزدیک قطعه شهید آوینی(بهشت زهرا سلام الله علیها) که داشت نمازمان قضا می شد، برداشتیم و ایستادیم به نماز و چقدر هم هوا سرد بود! جرأت نمی کردیم سرمان را روی مهر یا همان سنگ بگذاریم از سرما! و جا ماند در صندوق عقب ماشین و سال هاست که در انتظار است تا به آن مکان عودت داده شود! امید که جزء اموالی که به ارث می گذارم نشود.

     و اما...! دردناک ترین قسمت زندگی علمی ام که اصلا این چند ساله، همین مسئله اعصابم را بهم ریخته و در نهایت به جمع شدن کتابخانه شخصی ام منتج شد. گرنت پژوهش و مقاله ای که چشم خورد و قریب 4-5 سال است، روی دستم مانده یا روی دست جامعه علمی کشور مانده! مقاله پژوهشی که قرار بود تا تیرماه 1391 تحویلش دهم. وقتی طرح را می نوشتم، چند ماه هم به خودم فرصت اضافه دادم و تیر را نوشتم، وگرنه آنموقع برایم کاری نداشت و کاملا مراحل کار روشن بود و تا اردیبهشت تکمیل می شد. نمی دانم چرا اینطوری شد؛ حقیقتا می گویم که نمی دانم! این بزرگترین چالش زندگی علمی ام تا الان است. چند میلیون بی زبانی که در اموال دولت جاخوش کرده بماند؛ که عین تحریم و ضبط اموال می ماند و داغ دل را از قوانین مزخرف تازه می کند. که جایزه پژوهشگر خارجی را نقدی و دو دستی در جا تقدیم کردند و پژوهشگر داخلی باید به صورت گرنت پژوهشی، حقش را بگیرد!!... بگذریم. چه می گفتم؟!!

بله!............آهان....حقیقتا نمی دانم که چرا اینطوری شد، طرحی که از دوران کارشناسی ارشد در ذهنت بود و کامل پرورانده ای و می دانی که باید چه کنی... حالا به کابوسی تبدیل شده که هر وقت یادش می افتی، احساس عجز و ناتوانی سراسر وجودت را می گیرد و دست و پایت بی حس می شود! وقتی جوابی نداری برای امری به این مهمی، می ری سراغ مسائل ماورائی و ...!

و در نهایت؛ کتابچه های چهارجلدی، تمرین خط و خوشنویسی که نمی دانم چند دهه است در این خانواده دست به  دست می شود و هنوز هم کسی نتوانسته هر چهار جلدش را کامل تمرین کند. کتابهای استاد گرمارودی که الان دیگر برای خودشان استاد تمامی شده اند. و چه کتابهای خوبی هستند، هم ساده و واضح است و هم از کلمات و جملات بامعنا و ارزشمند استفاده کرده اند.

و همه اینها به قدمت یک دهه است که دیگر از دیدن هزار باره شان و تکرارشان در شادی،غم، بیماری، خواب و استراحت؛ به فرسودگی رسیده ام.( البته می شد از کلمه ستوه به جای فرسودگی استفاده کرد، ولی اینجوری تراژیک تر می شه و انرژی منفی بیشتری به خواننده منتقل می شه [شکلک شیطانی] )!

ضرورتی هم ندارد که با دید غمگین این مسئله مطرح شود... خب یه زمانی آدم از یه چیزایی خسته و براش تکراری می شه دیگه! منم چشم هام و ذهنم نیاز به ریسیت؛ استراحت و مجدد راه اندازی شدن دارن. لازم دارن تازه بشن، باز بشن، کارکردشون اصلا عوض بشه، یعنی یه جور دیگه بشن... مهم اینه که یه درگیری بزرگ، ان شاءالله از ذهنم خارج شد.

پی نوشت:

    1. نکته مهمتر این که  یک ساعت قبل، جعبه خالی هم رسید. ای جان! یادمون باشه که فقط پدر و مادرها هستن که به سرعت خواسته هامون رو اجابت می کنند! رب إغفرلی و لوالدیَّ و أرحَمهُما کما ربَّیانی صغیرا!

   2. اردیبهشت امسال، جهاد مقدس هم ده سالش تمام شد. یادش بخیر، اون روزا چه شور و حالی داشتم. ساعت ها و روزها و شبها، وقت می گذاشتم و با حوصله کدهای سایت رو تغییر می دادم به دلخواه خودم و بعضی وقتا کلا همه چیز بهم می ریخت. اخوی کلی زحمت کشید تا ما در این مسیر مقدس! حرفه ای شدیم. چه کیفی کردم وقتی لوگوی وبلاگ رو طراحی کردم. اون روزا که مثل الان نبود، اینقدر راحت بشه تفییرات در وبلاگ ایجاد کرد. جدی می گم، خیلی سخت بود. یه تغییر می تونست کل آیکون ها را غیرفعال کنه! حالا جدای از این حرفا، از یه بچه ده ساله چه توقعاتی باید داشت؟

   3. الان (یک روز بعد از عیدفطر ، یکشنبه 28 تیر، ساعت یازده شب؛ نتیجه می گیریم نوشتن این مطلب و درجش چند روز طول کشیده) داره باران می باره، چه عطر دل انگیزی داره، اونم اواخر تیرماه و بعد از یک روز پر گرد وغبار تهران! چه باد خنک و روح نوازی؛سالهای قبل از این ده سال،چه لذتی داشت این هوا! البته هنوز هم امیدی هست، فقط کمی حال و هوامان عوض شده! به به... فکرش را بکن، در تهران، اواخر تیرماه داغ، بدون کولر، سردت بشه! خدایا تو که انقدر خوبی.../ ممنون که خدای منی؛  بی زحمت تا پایان کار، خدای من بمونید لطفاً!

نم نم باران به تابستان خوش است          "رحمت حق بر گنه کاران خوش است ".

4. هنوز عادت بیداری تا سحر از سرم نیفتاده و امشب هم بی خواب شدم. هوا حسابی سرد شده، به حدی که ناچار شدم پنجره را ببندم. ساعت 3 بامداد! بعد از سالها، دوباره وبلاگ گردی کردم و به سایت دوستان ده سال قبل سری زدم. خدا رو شکر همیشه تو وادی فرهنگ و معرفت بودم و دوستانم هم از اهالی همین وادی؛ الحمدلله! مطالبشون رو دوباره خوندم و حتی کامنت های خودم رو دیدم، بیشترش برای نیمه اول سال 1384 بود. دلم برای اون روزا خیلی تنگ شده! بچه که بودم از دل تنگی بزرگترها برای کودکی شون تصور دیگه ای داشتم... .کامنت هام رو که می خوندم، می دیدم چقدر سطح فکری مون پایین بود و اغلب بر مدار احساسات؛ ارتباط برقرار می کردیم. چندان به دلم نچسبید، اما بازم دلم برای اون موقع ها تنگ شده...! شاید یه دلیلش این باشه که جدی تر درک می کنم که به پایان نزدیک می شم به سرعت! تعلقاتم زیاد شده، هر چه جلوتر می رم، اونا رو در خطر از دست دادن می بینم. به اطرافیانم به شدت خو گرفتم و وابسته شدم... چطوری اینطوری شد؟ مثل پاک شدن سرمه! این یه روایت یا حدیث بود، یادم نیست دقیقا چه بود، اما در باب گناه بود انگار.

خو گرفتن به دنیا و تعلقاتش هم همینطوریه. یادت نمی یاد که کی و چطوری پاک می شه، سرمه را می گم. چقدر بند به دست و پام بسته شده، چقدر کار ناتمام! وقتی بهت می گن هفته دیگه؛ می گی: اوووووه یک هفته! ولی به گذشته که نگاه می کنی.... می بینی سه دهه گذشت. به همین راحتی! خوندن مطالب بچه های باشگاه هم بی تاثیر نبود...مطلب ماجده در مورد قلب که یه جائیه که دستمون بهش نمی رسه و این کارِ حساب شده خداست. یا تصویری که بکا از جشن تکلیفش گذاشته بود... چقدر دلم گرفت، احساس خوبی ندارم، فرصت ها... از دوران دانش آموزیم خیلی گذشته خیلی و من فکر می کردم که چقدر فرصت دارم...! اما الان می بینم حتی فرصتم برای محبت به پدر و مادرم هم کوتاهه...خیلی حرفا دارم، تو فضای مجازی احساس امنیت نمی کنم، حتی با گذشت بیش از یک دهه، بازم برام ناامن و غریبه است!

......




هم اندیشی